تابش ما ه
از پس ابر
تو را به یادم می اورد
که نیستی و
بیش از آن
همیشه هستی
نظرات ()سوسوی ِ بی رمق ِ شمع هم در ساعات ابتدایی شامگاه هنگامی که برق قطع است تو را به یادم می آورد. همه ارتباطها قطع است جز دلِ من !
نظرات ()کاش بودی
تا این لحظه ها را برایم
سپری می کردی
بی تو
نمی گذرد
نظرات ()زندگی روی ِ خط به جایی می رسد ؟
خط ،به جایی می رسد
اما
زندگی
نه!
نظرات ()همه کاغذهای ِ سفید در من
وسوسه کشیدن ،خط خطی کردن و نوشتن ایجاد می کنند
اما مثل همه وسوسه های دیگر
من به این یکی هم ،تن نمی دهم
وسوسه ها برای من پوچ اند
بیهوده اند
از ان رو که من خود
وسوسه ام.
نظرات ()کاش بتوانم چند قطره اشک بریزم،
مروارید شود و
بغلتد و
به دور ها برود
نه اینکه
بماند و
راه گلو ببندد و
غم، بار شود
نظرات ()نم نم ابرها جمع می شوند
تر می شوی
سبک می شوند
شک می کنم
تو می باری
یا
...
نظرات ()سایه ثمر می دهد
اما بی ثمری ِ همخون ِ همسایه را تاب نمی اورد
دریچه را می گشاید
ودر نور تحلیل می رود
نظرات ()